فروغ فرخزاد
یک خیابان درازیست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زنگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی "بی معنی "می گوید:
صبح بخیر
آه...
سهم من این است
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید
"دست هایت را
دوست می دارم"
*از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم
احساس من درون غزل جا نمیشود(فریبا عباسی)
*چیزی از خودم ندارم...

